کهکشان دوستی

"این متن را جدی بگیریم" 

هوای بزرگترامونو داشته باشیم! هر جور که می تونیم.! 

فرزند عزیزم: ... آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم... وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی.... زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم فرزند دلبندم،دوستت دارم

نوشته شده در شنبه 29 بهمن 1390 ساعت 12:48 ق.ظ توسط زکریا الله وردی نظرات |

زنی به جرم عاشقی

شبیــــه آه می شود

حضـــور شادمانه اش
...
ز غم تبــاه می شود

زنی میـــان حــرف ها

کمی سکوت می کند

شفای غصه های خود

به یک قنــوت می کند

به رســـم مــــــادرانگی

تو را به نیش می کشد

تمـــام مـــــاتم تـــــو را

به جان خویش می‌کشد

به چــهره ی کریه درد

دوباره بنـــــد می زند

کمی لعــاب و رنگ را

بر این رونــد می زند

شنیده‌ام‌که عشق هم

زنــــانه واژه می شود

کلام هر سخــــن وری

دوباره تــازه می شود

نـــــوای او، صـــدای او

به گوش ها ترانه است

گــــذشت و مهـــربانیِ

خــدای ما زنانه است!
See More

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن 1390 ساعت 08:11 ب.ظ توسط زکریا الله وردی نظرات |

دانش سهل و ارزان است. تو می توانی هرقدر كه بخواهی دانش بیندوزی. می توانی

آنرا از دیگران قرض بگیری. اما خرد گران بهاست، بسیار گرانبها. تو باید بهای آنرا با

تلاشی شدید، آگاهی و مراقبه گری بپردازی. هیچكس نمی تواند خرد را به تو بدهد و یا
...

آنرا از تو بگیرد. فقط تلاش فردی توست كه خرد را در تو شكوفا می سازد.

خرد همچون بذری در درون توست اما بذری بیش نیست. تو باید آن بذر را بكاری،

كودش دهی، پرورشش دهی، آبیاری اش

كنی، مراقبتش كنی- و این همان مراقبه است. بذر آرام آرام رشد خواهد كرد. آنگاه تو

یك بوته گل سرخ خواهی شد و گلهایی فراوان در تو شكوفا خواهند شد. وقتی گلهای

تو شكوفا شوند و رایحه ات در یاد پراكنده شود، شادی و نشاطی عظیم به پا خواهد

خاست- نه فقط در تو- كل هستی با تو شاد و خرم خواهد شد.

هرگاه شخصی شادمان می شود، كل هستی یك گام به پیش برمی دارد
See More

نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1390 ساعت 11:44 ب.ظ توسط زکریا الله وردی نظرات |

دستها را بگیرید، ...آغوش بگشایید ......
 
چشم‌ها در انتظارند ......
 
دلها را بجویید،.... دستی‌ را بفشارید ،....
 
تنهایان چشم براهند ،....
 
تشنگان را آب دهید ،...گرسنگان راا در یابید ،....
... محرومان محتاجند،....
 
محبت را ارزان کنید ،....دستها را بنوازش عادت دهید ،....
 
یتیمان نگرانند ،....
 
روحی را شاد کنید ،....دستی‌ راا یاری کنید ،....
 
بی‌ کسان غمگینند ،....
 
دلی بدست آرید ،....خشمی را خاموش کنید ،....
 
کینه توزان پشیمانند ،....
 
زخمی را مرهم گذارید ،...اشکی را پاک کنید ،....
 
حسودان در حسرتند ،....
 
از خود بگذرید ،...عشق را پاس دارید ،...
 
رندان در خراباتند ،....
 
دستها را بالا بزنید ،...نهال عشق را سیراب کنید ،...
 
خشکسالی در راه است ،...
 
طمع از دستها بشویید،....مرگ را باور کنید ،.....کرکسان در کمینند ،....
 
دستها را به دستها بسپاریدSee More

نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن 1390 ساعت 11:32 ب.ظ توسط زکریا الله وردی نظرات |

شاید باورش مشکل باشد ،.... اگر بگویم در بچگی با درخت اقاقی باغچه مادر بزرگ درد دل‌ 

... می‌‌کردم ،.... و او برایم قصه می‌‌گفت ،... اوی را می‌‌فهمیدم ،....

 
بعدها او را بهتر فهمیدم ،.....شاید با او یکی‌ شدم ،....

 
چقدر زیباست که زبان طبیعت را بفهمی ،... و دردش را در یابی‌ ،...

 
اینجاست ،... که درختان برایت لالایی می‌‌خوانند،.... و پرندگان صبحت را به خیر می‌‌گویند ،....

 
آسمان هوایت را دارد ،... و زمین نگرانت است ،...

 
گًل دلش برایت تنگ می‌‌شود ،... و خورشید به تو لبخند می‌‌زند ،.... باران هم دوستت 
 
خواهد داشت ،...

 
طبیعت همیشه با تو،.... و در تو خواهد بود ،... پس ،....خدا را یافته ائی.See More

 

 


نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1390 ساعت 10:55 ب.ظ توسط زکریا الله وردی نظرات |

چهار راه عشق

در چهار راه عشق ،....

تصادف عقل و احساس ،...

ایجاد راه بندان می‌‌کند ،....

راه آرامش ورود ممنوع می‌‌شود ،...

و شاهراه غم یکطرفه ،....

بولوار شوق مسدود ،...

و تنها خیابان تردید است که گذرگاه دلهای خسته است ،....

امان از دست این هرج و مرج         


نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1390 ساعت 10:26 ق.ظ توسط زکریا الله وردی نظرات |

حسادت اگر به مقدار اندک و با ظرافت ابراز شود ،.... میتواند در گرما بخشیدن به یک رابطه مؤثر باشد،... اما ،...

یادمان باشد که ابراز بیش از حد آن و حالت مرضی آن چون پتکی بر سندان عشق می‌‌کوبد و،.....

ضخیم‌ترین زنجیر رابطه‌ها را از هم می‌‌گسلد.

عشق باید خاصیت ما باشد ،... نه‌ سودایی بر هر سر بازاری،....

عشق ،... بی‌ نیازیست ،....بی‌ نیازی مطلق ،....

اگر نیازی در آن به چشم خورد ،... آن عشق نیست مالکیت است ،....

عشق بردگی نیست ،...اما ،.... ما برده عشقیم........ اگر آزادیم.......

باشد تا همیشه باشد         


نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1390 ساعت 10:25 ق.ظ توسط زکریا الله وردی نظرات |

دستی‌ که در انتظار کمکی از تو ،... به سویت دراز شده را ،... بی‌ درنگ بگیر ،.....

دستی‌ را که به خیال دوستی به سویت دراز شده ،.... در گرفتنش‌ ،... تامل کن ،....

صداقتش را اندازه بگیر ،.....

اگر گرفتی‌ ،... هیچوقت رها مکن‌ ،..

دستی‌ را که جهت گمراهی تو به سویت دراز شده را نادیده بگیر ،.....

حتی اگر نامش را هدایت گذاشتند ،.....

هیچ دستی‌ بهتر از دست تو بر زانوانت ،....نمی‌ تواند تو را هدایت کند         
نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1390 ساعت 10:24 ق.ظ توسط زکریا الله وردی نظرات |

ای گل غم ای گل اشک
 

ای تمام هستی من
 

کاشکی چشمام نمیدیدن
 

تو رو موقع شکستن

 کاشکی چشمام نمی دیدن

عشقمو از شاخه چیدن

کاشکی چشمام نمی دیدن

که چشات غمو چکیدن
 

 این دلی که داده از دست

آخرین چراغ عشقو

آخه از کجا بگیره

بعد تو سراغ عشقو

 بی تو تا همیشه غمگین

تا همیشه غصه دارم

سرمو بی تو رو پای

خاطرات تو می زارم
 

 بعدِ تو دیگه نفسهام

به کسی نکرده عادت

تو عزیز ترین عزیزی

برای من تا قیامت

 

 


نوشته شده در دوشنبه 30 آبان 1390 ساعت 10:55 ب.ظ توسط زکریا الله وردی نظرات |

                                               
 گلها همیشه پاک می مانند
 
                                                                                                 
  گلها همیشه پاک می میرند
 
                                             
   دلهایشان یک کهکشان آبی
 
                                            
   هرچند روی خاک می میرند
 

نوشته شده در جمعه 27 آبان 1390 ساعت 05:12 ق.ظ توسط زکریا الله وردی نظرات |

bia2mob.net

 


فكر می كردی كه نبودت

واسه من میشه یه عادت

نه عزیزم مگه میشه

فراموش كردن مگه ساده س

حسرتت میمونه با من

خاطراتت توی قلبم

چی بگم دست خودم نیست

میگیره دلم بهونه ت

قصه جدایی ما

قصه مردن رویاست

من نخواستم اینجوری شه

انگاری این رسم دنیاست

من گذاشتم پای تقدیر

تو نوشتی پای قسمت

خوب میدونستی كه بازم

همه ی اینا بهونست

كاش یه بار حرف دلت رو

ساده میگفتی بفهمم

كه دوسم نداری و من

بیخودی به پات نشستم


نوشته شده در دوشنبه 16 آبان 1390 ساعت 01:59 ق.ظ توسط زکریا الله وردی نظرات |

حلالم كن گل نازم

اگه داغون و دل خستم

اگه با خاطراتت باز

یه پل تا آرزو بستم

حلالم كن كه دلتنگم

كه با دلواپسی ، دلشوره می جنگم

تو از من دل بریدی،من

برای باغ آرزوهات دعا كردم

حلالم كن گل نازم

اگه با غصه دمسازم

اگه پاییزی و سردم

بهارم رو به تو دادم
نوشته شده در جمعه 13 آبان 1390 ساعت 04:59 ق.ظ توسط زکریا الله وردی نظرات |

 

بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت

بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت

 

بی تو ای شوق غزل‌آلوده‌یِ شبهای من

لحظه‌ای حتی دلم با من هم‌آوایی نداشت

 

آنقدر خوبی كه در چشمان تو گم می‌شوم

كاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!

 

این منم پنهانترین افسانه‌یِ شبهای تو

آنكه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت

 

در گریز از خلوت شبهایِ بی‌پایان خود

بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت

 

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم

زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت

 

پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود

قایقی می‌ساختم آنجا كه دریایی نداشت

 

پشت پا می‌زد ولی هرگز نپرسیدم چرا

در پس ناكامیم تقدیر جاپایی نداشت

 

شعرهایم می‌نوشتم دستهایم خسته بود

در شب بارانی‌ات یك قطره خوانایی نداشت

 

ماه شب هم خویش می‌آراست با تصویرِ ابر

صورت مهتابی‌ات هرگز خودآرایی نداشت

 

حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود

یا اگر هم بود ، حرفی از نمی آیی نداشت

 

عشق اگر دیروز روز از روز‌گارم محو بود

در پسِ امروز‌ها دیروز، فردایی نداشت

 

بی تو اما صورت این عشق زیبایی نداشت

چشمهایت بس كه زیبا بود زیبایی نداشت


نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد 1390 ساعت 06:43 ب.ظ توسط زکریا الله وردی نظرات |


Design By : Pichak